DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> سَــــــنـگر


سَــــــنـگر
 

Monday، August 24، 2009


طرح مجلس برای افشای موارد نقض حقوق بشر در آمریکا 


هفته پيش خامنه‏ای حکم حکومتی تازه‏ای صادر کرد که براساس آن سربازان گمنام امام زمان هرچه زودتر بايد حکومت منحوس امريکا را از صفحه روزگار امحاء نمايند.(تکبير). اولين گام اين حکم، اختصاص بيست مليون دلار برای طرح افشای موارد نقض حقوق بشر در آمريکاست. رهبر فرزانه در اين مورد فرموده است که: بچه‏ها، يعنی سربازان گمنام امام زمان بايد بگردند و معادل موسوی و کروبی و اينها را در امريکای جهانخوار پيدا کنند و آنها را به شلوغ بازی و راه انداختن انقلابی مخملين تشويق و ترغيب کنند. بعدشم بگردند و يک بابايی را پيدا کنند که بگويد که اصلاً اين رژيم منحوس سکولار نيست و اين بابا با معادل اکبر گنجی امريکا در بيافتد و خلاصه کاری بکنند که امريکا شلوغ پلوغ بشود و در صحنه جهانی رسوای خاص و عام شود.

يکی از سربازان گمنمام امام زمام که نخواست نامش فاش شود به خبرگزاريها گفت که هدف ما اين است که ملت شهيد پرور امريکا را تشويق کنيم که شبها بروند روی پشت بام و با شعار "الله اکبر" – البته به زبان انگليسی - پشت اين رژيم منحوس را به لرزه در آورند، بطوريکه رژيم اوباما، گوگيجه بگيرد و خودش با زبان خوش گورش را گم کند. نام نبرده افزود که هم اکنون برادرا با بوش پدر و پسر در حال گفتگو هستند که ببينند که آيا می توانند اين پدر و پسر را تشويق کنند که حقوق حقه خود را احيا کنند و ادعا کنند که در انتخابات اخير تقلبات گسترده‏ای صورت گرفته و اوباما دروغهای شاخداری گفته است.

قرا است با اين بيست مليون دلاری که مجلس به تصويب می‏رساند، چند فقره تظاهرات در شهرهای بزرگ امريکا راه بيفتد که برادران بتوانند توی آن شلوغی، چند تا جوان امريکايی را نفله کنند، تا ما برايشان در تهران و قم و ديگر شهرهای بزرگ ايران مجلس ختم و فاتحه برگزار کنيم و خانواده‏های عزادار را به محضر رهبر انقلاب بياوريم و در تلويزيون نشان بدهيم که رهبر در حال اعطای بليط رفت و برگشت به ونزوئلا به آنهاست. رهبر فرموده‏اند: "کاری بکنيد که حکومت امريکا مجبور شود چند روزنامه را ببندد و خيلی‏ها را هم دادگاهی کند تا ما در همه دنيا چو بندازيم که دولت امريکا به اندازه کافی سکولار نيست و بايد انتخابات دوباره‏ای برگزار کند. بعدش شعارهای: " ای بی شرف حيا کن امريکا را رها کن" و " استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" را هم به زبان آنها ترجمه کنيد و از مردم شهيد پرور امريکا بخواهيد که اين شعارها را در تظاهرات بدهند.

رهبر معظم همچنين توصيه کرده‏اند که بعضی برادرهای بسيجی از ايران بروند و به کودکان و جوانان خردسال امريکايی از همه طرف تجاوز کنند و گناه آنرا بندازند به گردن اوباما و اعوان و انصارش. اين کارها دل حضرت ولی عصر را خنک می‏کند و باعث می‏شود که ما مجبور شويم عليه آنها تحريماتی را در سطح جهانی عملياتی کنيم و اورانيوم خودمان را توی اين شلوغی غنی کنيم. ضمناً همتای آمريکايی اکبر گنجی و سازگار و بقيه را هم پيدا کنيد و بياوريد ايران تا همه نوع امکاناتی در اختيارشان قرار دهيم.
ناظران سياسی می‏گويند که اين جريان، حکومت امريکا را حسابی آچمز کرده و بيچاره‏ها نمی‏دانند که دارند می‏روند، يا می‏آيند. بازاريهای امريکا هم منتظرند بدانند که اين تمهيدات رهبر انقلاب بلاخره چه خاکی به سرشان خواهد ريخت.


ارسال يک نظر

Saturday، August 22، 2009


پيام رهبـــــــــر به همه بچه‏های خوب 


من که از گل بهترم
پسرم من پسرم
(عباس يمينی شريف)
....

بچه‏ها من رهبرم
از باباهاتون برترم

به عقيده بابام
البته خيلی خرم

"نه بابا، يه کم خـُله"
نقل قول از مادرم

اما اون روزا گذشت
حالا از همه سرم

پيشوای شيعيان
نايب پيغمبرم

البته تو اين روزا
خيلی خيلی پکــرم

بعضی بچه‏های بد
می‏ذارند سر به سرم

شبها جيغ و دادشون
داره می کنه کـَرَم

هی ميگن: "گمشو برو"
کجا بگذارم برم؟

زنده باد و مرده باد
همه را قبول دارم

ولی رفتن نداريم
من نمی‏تونم برم

ناگزيرم بزنم
دو سه بست و يک گرم

ولی کاری نميشه
نميتـــونم بپـــــرم

جبرئيل حال نميده
نمياد دور و برم

نمی‏دونم ته کار
چی می‏شه مقدّرم!!

بچه‏ها من رهبرم
نذارين سربه سرم

جيغ وداد شماها
می کنه خون جگرم

زهرمارم ميشه اين
چند تا بست آخرم

دوست دارم توپ بشم و
بپرم شيرجه برم

دوست دارم خيال کنم
توی حوض کوثرم

بچه‏ها من رهبرم
نزنيد تلنگرم

نذاريد بيخودکی
من زدستتون برم


ارسال يک نظر

Tuesday، August 18، 2009


سـنگســـــار 


سگ حاکم، او را گاز گرفته‏بود. با برانکارد از بيمارستان به دادگاه بردندنش. جرم خيلی جدی بود. قاضی پرسيد: تخم تو در دهان سگ مـا چه می‏کرد؟ خواست بگويد: "تخم منو پس بده"، اما قاضی بی آنکه به او امان دهد، حکم سنگسارش را صادر کرد.


ارسال يک نظر

Friday، August 14، 2009


از گلستان من.... 


آورده اند که روزی جمعی از طلاب اصلاح طلب به بيت رهبری رفتندی و او را به زبان، "خر چه داند قيمت قند و نبات"، اندرز همی دادند که ای فلان (فلان شده)* ايوان، مدائن را آئينه عبرت دان و از خر ِ دجال فرود آی که عزل محمود، همانا بستن دکان بی بی سی و دهان بهنود.

رهبر با شنيدن اين سخنان جوش آوردی که من اهل کوفه نيستم، فلان (فلان شده) تنها بماند. اين بگفت و فی‏المجلس از آنان خواست که مجلس ترک گويند و به حجره‏های خود بازاندر شوند.

بعدش رهبر هرچی دنبال تسبح شاه مقصودی که دستش بود گشت پيداش نکرد. يکبار ديگه همه جا را گشت؛ زير پتو، جيب قبا، لای ليفه تنبان. اما پيدا نشد که نشد. مطمئن شد که يکی از اون طلبه‏های دزد ِ پدرنامرد، اون رو کش رفته. به دفتر رئيس جمهور منتخب و محبوب زنگ زد و موضوع را با او در ميان گذاشت. رئيس جمهور محبوب هم پشت تلفن با جنباندن سر ودُم و آن خنده‏های رهبرکش، تائيد کرد که کار يکی از آن خس و خاشاکهاست. بعد از قدری شور و مشورت، قرار شد که رئيس جمهور محبوب از چندتا از سربازان گمنام امام زمان برای پيدا کردن اين تسبيح کمک بگيرد.

فردای آنروز وقتی رهبر بساط عبادی-سياسی منقل را پهن می کرد، ناگهان تسبيح از زير منقل سُر خورد و افتاد پايين. (تکبير)
فی‏الفور به رئيس جمهورمحبوب زنگ زد و گفت که بلاخره امدادهای غيبی و نورانی حضرت عج کار خودش را کرد و....
رئيس جمهور منتخب پريد تو حرف رهبر که بيخود کرده، همه اون عوامل کثيف خارجی، به دزدی و اهانت به بيضه اسلام و نوکری انگليس و امريکا و فرانسه و اسرائيل اعتراف کرده اند همين حالا هم در دادگاه عدل الهی هستند. سفير انگليس همين الان در دادگاه، جلوی دوربين صدا و سيما اعتراف کرد که اين توطئه، کار دولت مطبوعش بوده و سربازان گمنام امام زمان تسبيح را هنگام فرار از مرز در جيبش پيدا کرده اند.(تکبير)

...............
* جملات اصلاحی در پرانتز، از سردبير است.




ارسال يک نظر

Thursday، August 06، 2009


شـگفـتـی 


دهانت را ...... سرويس می کننند
مبادا که گفته باشی: "الله اکبر"

دلت را .. .....
نه، شکم ات را سفره می کنند
مبادا يا حسينی، مير حسينی، چيزی در آن.....

روزگار عجيبی‏ست واقعاً
آخوند‏ها از"يا حسين" و ميرجسين هراسانند

سبزه قبا را با توپ می زنند
تا از دکه سبزی فروشی نسق بگيرند
ای علی ِ مرتضی
با شال سبزت چه می کنی؟

اينک گزمگانند
در کمين سبزه بر سفره هفت سين
و توطئه سبز سيزده بدر
آن كه بر در می‌كوبد شباهنگام
به كشتن تو آمده است، نه ميرحسين

روزگار عجبيبی ست واقعاً
آخوندها از از اسلام هراسانند


ارسال يک نظر

Tuesday، April 21، 2009


خـط ســـوم 



يارو سه گونه خط نوشتي
يكي او خواندي، نه ديگران
يكي را ، هم خود او خواندي، هم ديگران
يكي ، نه او خواندي، نه ديگران
آن خطّ سوّم منم

چه خط سومی ديوانه‏‏ای؟ آن خط سوم، خط ميخی هم نمی‏توانسته‏است باشدی. لابد اگر هم بوده است، ناکس اندکی آن را کشيده و خط سيخی از آن درآورده بوده است. شايد هم خط امام بوده است که ديگر کسی در ايستگاهش نمی ماندی. اگر نه او خواندی، نه ديگران، اشکال از کامپيوترش هم می توانسته است باشدی. کامپيوتر من هم پارسال همين بلا سرش آمده ‏بودی که هرچه من تايپ می‏کردمی، نه او خواندی و نه ديگران، خودم که هـــــچ.

اگر نه او خواندی، نه ديگران، پس نوشتن‏اش چه معنی داشتی. بايد تو راديو می گفتی يا نوار می کردی. نـــه، ممکن می بود که همه بگويند؛ نواره. خب، بايد پايکوبان می گفتی، يا ورجه ورجه کنان. اما خُب، بهتر از آن است که بگويند؛ يارو ديوانه است. به نظر شما طرف ديوانه نبوده‏است؟

از من اگر بپرسی می گويم نه، هفت خط بوده است.


ارسال يک نظر

Wednesday، April 01، 2009


ارشــاد ِ اســـــلامی 


مسئول مميزی رو به نويسند ه کرد و گفت؛ "البته کتاب شما بسيار متين و علميه و عيب و ايراد چندانی نداره. اما خُب، بی عيب فقط ذات اقدس احديت است. همه ما ها بايد کاری بکنيم که پيش حضرت بقيته الله روسفيد باشيم." وی سپس مکثی کرد و دستی به ريش بزی ِ جو گندمی اش کشيد و ادامه داد؛ "بهتر است از عنوان کتاب شروع کنيم.... بـله؟

نويسنده گفت: حاج آقا، هر طور که شما صلاح بدونی.

حاجی – من فکر می کنم که اسم اين کتاب ِ شيرين و علمی زياد با رسم اش جوردر نمی آيد. منظورم را که می فهمی. شما هفته ها و شايد هم ماهها زحمت کشيده ايد و کتابی به اين خوبی نوشته ای، با اين همه آمار و ارقام خوب و متين. اما نامی را که برايش انتخاب کرده ای اندکی بيرون از اصول علمی است. " فيزويولوژی آلات تناسلی زن".

نويسنده: منظور شما را درست نمی فهمم حاج آقا. اشکال کار در کجاست.

حاجی: اشکال کار در اينجاست که فيزيولوژی اين مسائل را نمی شود همين طوری عريان و پوست کنده نوشت و چاپ کرد. خدای نکرده بعضی ها را گمراه می کند. اين عنوان بايد قدری ستر عورت بشود.

نويسنده: ستر عورت!؟ يعنی چه.

يعنی که بايد کاری کرد که عنوان کتاب شما هم سنگين و علمی باشد که باعث سربلندی شما بشود و هم خدای نکرده جوانان را گمراه نکند. مثلاً اگر بکنيم...." ناموس نسوان"، يا - من باب مثال- تغييرش بدهيم به؛ " اعضا و جوارح بقا" خيلی بهتر می شود. يعنی هم مفهموم را می رساند و هم علمی تر می شود.

نويسنده: ببخشيد حاج آقا، آخه اين کتاب يک کار ِ آکادميک است و برای دانشجويان رشته پزشکی نوشته شده و چيزی درباره نامو س و اينها توش نيست.

حاجی: مشکل کار هم همينه آقای دکتر. مشکل دانشگاههای امروزی هم همين است که با کمالات و معنويات بیگانه اند. انسان که فقط جمالات او نيست. کمالات هم هست. اصلاً انسان به کمالاتش زنده است. فکر اين غربيها از پيزيولوژی و اينها بلاتر نمی رود. ولی اسلام اول به کرامت انسانی فکر می کند. بعـــله ، به نظر من همان " ناموس نسوان" عنوان مناسبی است. البته "اعضا و جوارح بقا"، هم بد نيست. در طب الرضا هم مبحثی در همين مورد دارد.

نويسنده: حاج آقا، آخه...

حاجی: آخه، ماخه نداره. اينطوری به نظر ما بهتره. وامـــــا......چند تا نکته کوچيک ديگه هم هست مثل اين يکی. اين کلمه را هم بهتر است بکنيم " ته ران" يا " مجرای ِ پشت". اين يکی را هم بکن؛ "دامن."

نويسنده: آخه دامن که نميشه.... جمله بی معنی می شه. "دامن که از سلولهای خاصی ساخته شده است به دهانه رحم منتهی می شود! اين که نمی شه."

حاجی: ای بابا. خواننده عاقل باشه. ناسلامتی شما اين کناب را برای دانشجويان رشته پزشکی نوشته ای.

نويسنده: بله.

حاجی: خُب عزيزِ من اونا می فهمند که منظورشما چيه. نعوذوبالله. پناه می بريم به خدا.

نويسنده: ولی حاج آقا، اين باعث بدفهمی می شه. مثلاً در اين جمله اگر بگوييم که: دامن را با آب گرم و صابون بشوييد و سپس پماد را دور تا دور دهانه آن بماليد. اين کار را سه بار در روز......!؟!؟

حاجی: خُب، بهتر است بگوييم زير ِ دامن. دانشجوست خر که نيست. می فهمد يعنی چه. اما مشکل اصلی من با اين عکسهای قبل و دبر است. مرد حسابی، واقعاً فکر می کنی می شود اين عکسها را در اين کتاب چاپ کرد و در دسترس دانشجويان مسلمان گذاشت. خيلی از اين دانشجويان خواهران و برادران شهدا هستند. خونشان با ديدن اين عکسها به جوش می آيد. همه اين عکسها را بايد با حجاب کامل می گرفتی. با اين عکسها - بالاتر از خطر - عنوان مناسب تری برای کتاب شما می تواند باشد. صد رحمت به انقلاب مخملمين.

نويسنده: حاج آقا، فيزيولوژی را که نمی شود زير چادرنشان داد. هدف در اينجا نشان دادن بافت ماهيچه هاست.

حاجی: نه دکتر جان، اينها مايه معصيت می شود. اين کلمه را هم که من اصلاً نمی فهمم يعنی چه. "مموگرافی پستان".

نويسنده: يعنی عکسبردرای از پستان برای شناسايی غده های آن.

حاجی: خُب، پس بهتر است بجای ممه و پستان که در ادبيات اسلامی مستهجن است، بنويسيم؛ "عکسبرداری سينه". وامـــــــــا، اين سوراخ را هم بايد يه جور ديگه کرد.

نويسنده: حاج آقا اين جوری که نميشه! تاپولوژی پستان کجا و سينه کجا؟

حاجی: چرا نمی شه آقای دکتر، همه چی شدنيه. همين ديروز ما اين کار را در يک کتاب شعر کرديم. نوشته بود، " نه شير داره، نه پستون" گفتم بکن؛ " نه شير داره، نه سينه". گفت آخه قافيه اش خراب می شه. گفتيم اونم درستش می کنيم. آخرش شد؛ " نه شير داره نه سينه - گاوشو بردند مدينه".


ارسال يک نظر


پســتو:



دوســتان:

اصغرآقا
عبدالقادر بلــوچ
لقمانعلی گزارشگر